تبليغاتX
عشق


غبار

به چشم های نامهربانت

  می خواهم وقتی حرف می زنی

   راست یا دروغ بودن حرف هایت رابفهمم

         هرچقدربیشتربه چشمهایت

                                 نگاه می کنم

بیشتر سر در گم می شوم

انگار یه غبار جلوی چشمهایت را گرفته

    که نمی تونی دنیا

    را آن چنان که هست ببینی

نوشته شده در ساعت 12 توسط مهدی |

مست با تو بودن

مست با تو بودن

 

در رویا هایم مست بودم ٬مست خواب و مست باتو بودن

     اما تو نبودی...

من بودم ودریا و خوابی که تو را کم داشت

وگوش ماهی هایی که صورتشان را با موج شسته بودند و

          لاک پشتی که در رویاهایش مست بود ٬مست خواب

دریابودو ماسه های آب خورده ای که دست های مرامی بوسید

          تا برای عشق کهنه مان برجی بسازم و قایق کوچکی که عزم تو را

می جست

                اما تو نبودی

آنجا همه جا آبی بود ٬نه آبی آسمانی٬که آبی اش دریایی بود

حتی رنگ پروازمرغان دریایی هم آبی بود

آبی یک دست وشایدمن هر آنچه را که بود آبی می دیدم

             گفتم که:

مست بودم٬مست خواب ومست باتو بودن

اما...

            تونبودی

نوشته شده در ساعت 12 توسط مهدی |

وداع

از خستگی خسته ام

ودیگر نمی زند نبض زمان

و...

چه زود می میرد انتظار

در رگ های حوصله ی من

وچه بی ریاست قلب من

وقتی که خالص ترین نگاهم

را برای درک

چشمان تو کنار می گذارم

و باید چید شوق تازه شدن را

از درخت رهائی

و من میروم

در حالی که

 می شکند لبخندی بر لبم

نوشته شده در ساعت 17 توسط مهدی |

عشق و انتظار

نوشته شده در ساعت 17 توسط مهدی |

حسرت عشق

کاسه های گلی را

با چشمان تو رنگ می زنم

گل های سپید را

به ارغوانی می آمیزم

وتو را

در چشمان شقایق می شویم

هر نگاهی را با آب آشنا می کنم

ودر هر رهگذری کاجی می شوم

میرویم وتو را با خود بالا می برم

از تو می گویم

اینجا

آنجاو هرجا

هر جا سخن از حسرت عشق است

حسرت ماندن

هر کجا موج عشق سلامم کند

تو را فریاد می زنم

وتو را می خوانم

تا با تو باشم

واز تو در تو بمانم

نوشته شده در ساعت 16 توسط مهدی |

امید

عشق
نوشته شده در ساعت 16 توسط مهدی |

مرگ آخرین است

نشسته بر پله های زندگی

در افکار تلخ

ودر عمیق ترین اعماق فرو رفته ام

بر سیاهی دریا

که بعد از تولدی تلخ

به ساحل دریا پناه آورده اند

ودست به گریبان شنهای ساحل

آبی یشان را جستجو می کنند

وشاید این آبی

در قلب زندگی

ویا در سیاهی شب پنهان است

این جا آخر دنیاست

آخر زندگی و گویی مردمانش

در دلشان غمی ندارند

و شاید غم هایشان را به موج می سپارند

و آبی اش را می طلبند

و به دنبال سکوت

اما سکوت در تنهایی مطلق

دریا سکوت را می شوید

آیینه ویران است و پشت این ویرانی

نوری است،تشعشع تلخ

چنان که یک باره محو تماشا

از زمین به آسمان به دنبال بی کران ها

در افکار سیاه

ودر ناکجاها می اندیشم

آیا این دریای بی کران او نیز به من می اندیشد

ومرا می نگرد

آری این دریاست که صدایم می کند

به دنبال صدایش تا بی کران ها می روم

تا آخرش را بجویم آنگاه در میان آیینه

آیینه ویران خودم را می بینم

و این است

آری،مرگ آخرین است

نوشته شده در ساعت 16 توسط مهدی |

عشق صدای فاصله هاست

فانوس
نوشته شده در ساعت 16 توسط مهدی |

فانوس

من وصد ها فانوس

شب به هنگام سکوت

بار را می بندیم

ما مسافر هستیم

عازم شهر طلوع

شهر خورشیدی عشق

همه شب اینگونه،درپی امیدیم

تا که شاید نوری با بشارت آید

آن که روزی گم کرد

من و دنیایم را

عاقبت زد پیوند

با شب و آیینه

من و فردایم را

نوشته شده در ساعت 16 توسط مهدی |

خیال

خیال
نوشته شده در ساعت 16 توسط مهدی |