نشسته بر پله های زندگی
در افکار تلخ
ودر عمیق ترین اعماق فرو رفته ام
بر سیاهی دریا
که بعد از تولدی تلخ
به ساحل دریا پناه آورده اند
ودست به گریبان شنهای ساحل
آبی یشان را جستجو می کنند
وشاید این آبی
در قلب زندگی
ویا در سیاهی شب پنهان است
این جا آخر دنیاست
آخر زندگی و گویی مردمانش
در دلشان غمی ندارند
و شاید غم هایشان را به موج می سپارند
و آبی اش را می طلبند
و به دنبال سکوت
اما سکوت در تنهایی مطلق
دریا سکوت را می شوید
آیینه ویران است و پشت این ویرانی
نوری است،تشعشع تلخ
چنان که یک باره محو تماشا
از زمین به آسمان به دنبال بی کران ها
در افکار سیاه
ودر ناکجاها می اندیشم
آیا این دریای بی کران او نیز به من می اندیشد
ومرا می نگرد
آری این دریاست که صدایم می کند
به دنبال صدایش تا بی کران ها می روم
تا آخرش را بجویم آنگاه در میان آیینه
آیینه ویران خودم را می بینم
و این است
آری،مرگ آخرین است