ای بیگانه ترین اشنای هستی ام
تو در بلندترین افق هاایستاده ای
ومن تنها می توانم درخشش انوار طلایی
تو را نظاره گر باشم
تو هم چون قاصدکی تمامی دشت ها را در می نوردی
وبر گستره عشق فرمان می رانی
بی انکه مرا ببینی یا حتی احساس کنی
اما من همیشه درخت بید دلشکسته ای بودم
که حتی باد هم شاخه های پریشان آن را نوازش نم دهد
و شایدچون غروبی غروبی درغربت
اما تو چون طلوعی ٬طلوعی در عشق
کاش می شد کاش هایم را کسی باور می کردتا بدانند
عشق را هم می توان پایبند کرد
وشاید تو دیرترین آرزویی هستی که دست یافتن به آن حتی
محالات را به تمسخر میگیرد
