از وقتی چشم های مهربانت را پذیرفتم
مرا بردی تا افق های دور دست
وبا بالهایت رفتم و رفتم
آنقدر اوج گرفتم
که زمین را فراموش کردم
و دریا را
در بهشتی پنهان
بستری از ساقه های طللایی خورشید
برایم گستردی
اما افسوس فریبم داده بودی
هر چند حالا در پشت درهای بسته
منتظر نشسته ام
اما می دانم که
با خواب هایم زندگی نمی کنم