تبليغاتX
عشق


وداع

از خستگی خسته ام

ودیگر نمی زند نبض زمان

و...

چه زود می میرد انتظار

در رگ های حوصله ی من

وچه بی ریاست قلب من

وقتی که خالص ترین نگاهم

را برای درک

چشمان تو کنار می گذارم

و باید چید شوق تازه شدن را

از درخت رهائی

و من میروم

در حالی که

 می شکند لبخندی بر لبم

نوشته شده در ساعت 17 توسط مهدی |

عشق و انتظار

نوشته شده در ساعت 17 توسط مهدی |

حسرت عشق

کاسه های گلی را

با چشمان تو رنگ می زنم

گل های سپید را

به ارغوانی می آمیزم

وتو را

در چشمان شقایق می شویم

هر نگاهی را با آب آشنا می کنم

ودر هر رهگذری کاجی می شوم

میرویم وتو را با خود بالا می برم

از تو می گویم

اینجا

آنجاو هرجا

هر جا سخن از حسرت عشق است

حسرت ماندن

هر کجا موج عشق سلامم کند

تو را فریاد می زنم

وتو را می خوانم

تا با تو باشم

واز تو در تو بمانم

نوشته شده در ساعت 16 توسط مهدی |

امید

عشق
نوشته شده در ساعت 16 توسط مهدی |

مرگ آخرین است

نشسته بر پله های زندگی

در افکار تلخ

ودر عمیق ترین اعماق فرو رفته ام

بر سیاهی دریا

که بعد از تولدی تلخ

به ساحل دریا پناه آورده اند

ودست به گریبان شنهای ساحل

آبی یشان را جستجو می کنند

وشاید این آبی

در قلب زندگی

ویا در سیاهی شب پنهان است

این جا آخر دنیاست

آخر زندگی و گویی مردمانش

در دلشان غمی ندارند

و شاید غم هایشان را به موج می سپارند

و آبی اش را می طلبند

و به دنبال سکوت

اما سکوت در تنهایی مطلق

دریا سکوت را می شوید

آیینه ویران است و پشت این ویرانی

نوری است،تشعشع تلخ

چنان که یک باره محو تماشا

از زمین به آسمان به دنبال بی کران ها

در افکار سیاه

ودر ناکجاها می اندیشم

آیا این دریای بی کران او نیز به من می اندیشد

ومرا می نگرد

آری این دریاست که صدایم می کند

به دنبال صدایش تا بی کران ها می روم

تا آخرش را بجویم آنگاه در میان آیینه

آیینه ویران خودم را می بینم

و این است

آری،مرگ آخرین است

نوشته شده در ساعت 16 توسط مهدی |

عشق صدای فاصله هاست

فانوس
نوشته شده در ساعت 16 توسط مهدی |

فانوس

من وصد ها فانوس

شب به هنگام سکوت

بار را می بندیم

ما مسافر هستیم

عازم شهر طلوع

شهر خورشیدی عشق

همه شب اینگونه،درپی امیدیم

تا که شاید نوری با بشارت آید

آن که روزی گم کرد

من و دنیایم را

عاقبت زد پیوند

با شب و آیینه

من و فردایم را

نوشته شده در ساعت 16 توسط مهدی |

خیال

خیال
نوشته شده در ساعت 16 توسط مهدی |

خیال

صبح...

چشمان هاشور خورده ات

             تو را در لا به لای ترک ها

ترک می کند

شب...

      دو بال خسته

پی تکبیر عشق

    واژه ها را

بر پشتواره ی پرستو ها

                 می ساید

وتو           

بدیع ترین حماسه ی ضجه ها

بغض نگاهت

توهم قصه هاست

نوشته شده در ساعت 15 توسط مهدی |