تبليغاتX
عشق


غبار

به چشم های نامهربانت

  می خواهم وقتی حرف می زنی

   راست یا دروغ بودن حرف هایت رابفهمم

         هرچقدربیشتربه چشمهایت

                                 نگاه می کنم

بیشتر سر در گم می شوم

انگار یه غبار جلوی چشمهایت را گرفته

    که نمی تونی دنیا

    را آن چنان که هست ببینی

نوشته شده در ساعت 12 توسط مهدی |

مست با تو بودن

مست با تو بودن

 

در رویا هایم مست بودم ٬مست خواب و مست باتو بودن

     اما تو نبودی...

من بودم ودریا و خوابی که تو را کم داشت

وگوش ماهی هایی که صورتشان را با موج شسته بودند و

          لاک پشتی که در رویاهایش مست بود ٬مست خواب

دریابودو ماسه های آب خورده ای که دست های مرامی بوسید

          تا برای عشق کهنه مان برجی بسازم و قایق کوچکی که عزم تو را

می جست

                اما تو نبودی

آنجا همه جا آبی بود ٬نه آبی آسمانی٬که آبی اش دریایی بود

حتی رنگ پروازمرغان دریایی هم آبی بود

آبی یک دست وشایدمن هر آنچه را که بود آبی می دیدم

             گفتم که:

مست بودم٬مست خواب ومست باتو بودن

اما...

            تونبودی

نوشته شده در ساعت 12 توسط مهدی |