از خستگی خسته ام
ودیگر نمی زند نبض زمان
و...
چه زود می میرد انتظار
در رگ های حوصله ی من
وچه بی ریاست قلب من
وقتی که خالص ترین نگاهم
را برای درک
چشمان تو کنار می گذارم
و باید چید شوق تازه شدن را
از درخت رهائی
و من میروم
در حالی که
می شکند لبخندی بر لبم